تبليغاتX

تاملات مرد نابهنگام

 

 

اصول و اسلوب همزیستی های امروز بر تحمل بنا نهاده شده

و فصل مشترک عزل و نصب روابط بر وجود یا عدم وجود فضیلت بنیان گزارده شده

اما اندک پژوهشی در چیستی فضیلت میتواند نقطه ی ثقلی در انتخاب روشنگرانه ی روابط باشد

فضیلت یا رذالت

بودن یا نبودن در بستر روابط پست مدرن

شاید این مرز همیشه جنگ زده ی تفکرات فیلسوفان اخلاق گرا یا غیر اخلاق گرا باشد

فضیلت در جامعه ی امروز به مثابه چراغی بر افروخته در مبحث توانایی در درک نیک از بد شناخته شده

که این دیدگاه تدریجا به نقطه ی امنی برای تفکرات بیمار و مسموم تبدیل گشته

که اغلب در خیال خام خود هاله ای نورانی در اطراف ابعاد شان میبینند

باید از تمام دایه داران اخلاقیات اخته گر امروزی شدیدا دوری کرد چرا که احساس خام فضیلت مندی به آنان اجازه داده تا هر قضاوتی در مورد هر مبحثی در ذهن انجام دهند و با قدرت بر زبان برانند

امروزه فضیلت رکن اساسی قضاوت است

غافل ازینکه قضاوت خود اولین پله ی سقوط آدمی است ۰۰۰

ما زاده ی این شهریم

شهر گناه

...

در هنر این آئینه ی همیشه راست گوی زندگی به وضوح تصویری شفاف از این شناعت نشان داده

که می توان نمونه ای تاثیر گذار از این تصویر را در فیلم  

Salo

"۱۲۰روز در شهر گناه"

ساخته ی پازولینی کارگردان فقید ایتالیائی دید

به همه ی رهگذران پیشنهاد می دهم که اندک زمانی را صرف ملاحظه ی این فیلم کنند

باشد که تمام در شناخت دنیای اطرافمان بکوشیم

.

.

.

.

.

و اما سرگردان ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سرگردان  | 

 

 

 

 

شکیبیدن

 

 

 پاره خطی که درد در پیکر نحیفش پایان میابد و آرامش آغاز می شود

 من زاده ی این افقم

همیشه سرگردان بین آرامش و رنج

و احساس احمقانه ی تعادل از برای حاصل همیشه صفر تفریق ایندو

چگونه باور کنم

چگونه باور کنم سکوت آسمان و زمین از برای غیبتت را

اگرچه از دیار ناکامانی چون ما کسی را نمی شناختم که سوگش قطره ای به دریاهای زمین بیفزاید

"سکوت ملال ها دیگر از راز ما سخن نمی گوید"

باید نعره زد

لعنت بر ملکوت اجوزگان دلمرده ی آسمانها

و شرم بر شما که سقف خانتان را بر این آسمان

و سقف دلتان را بر این ملکوت بنیان نهادید

خسرو هم رفت

دیگر نمادی از شکیبیدن نیست

خسرو خس خس سینه ی درد مند من بود که گویی فریاد میزد:این سرگردان هنوز نفس می کشد

خسرو رفت

ونفس و شکیبایی را هم با خود برد ...

.

.

.

و اما سرگردان ...

 

 

 

 

  ‌

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سرگردان  | 

آفرینش

شدن از برای ممکن ساختن

قدرت نمایی ملکوت خداوندان

زن

مقهور شهوت تهاجم

مرد

مصلوب بستر تصادم

و انسان

زاده ی رنج از بطن شهوت هم آغوشی این دو

صلابت آفرینش مشهود در استواری آلت مرد

اعجاز آفرینش مشود در حجم گنگ آلت زن

و من

تو

ما

ترکیبی از صلابت و اعجاز

خنده روا نیست

اما قهقه شاید پاسخ گوی ذره ای از رنج حماقت آفرینش باشد

شنیع باد آفرینش و همه آن چیز ها که شدن را امکان می دهد

.

.

.

و اما مرد نابهنگام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سرگردان  | 

 

khoonabe 

از هم گریختیم بر خط سرنوشت خونابه ریختیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سرگردان  | 

 

شلاق بر بستر صخره های بی وطن

صخره: تا کجای این آفرینش پلشت سیلی خور امواجت باشم؟

دریا:(می تازد و فریاد بر می آورد) ما زنده به آنیم که آرام نگیریم      موجیم که آسودگی ما عدم ماست ...

صخره:کاش شعرهایت مرحمی بر جسم سراسر سنگ شده ام بود ...

دریا:تو زاده ی نفرین خدایان بر عشق بازی من هستی

صخره:گناه من چیست که همسایه ی مادر خط افق شده ام؟

دریا:تو گناهکار نیستی اما زاده ی گناهی

خداوندان می دانستند که اگر نقطه ی پایان من نقطه ی آغاز معشوقم بود انسانیت مجالی برای تکامل نمی یافت

نفرینشان دامن گیر من شد تا کویر ساحل آزادی ام نباشد

صخره:چرا؟ مگر همسایگی شما کدام ملکوت را به سخره می گرفت؟

دریا:اگر کویر همسایه ام بود موجی نمی بود (دریا طوفانی می شود و فریاد می زند)  مگر کدام بی خردی توان سیلی زدن به یگانه عشقش را دارد؟

من فدای تکامل انسانیت شدم چون اگر موج نمی بود انسانیت توان گذر از من نداشت

 آسمان می غرد و ابرها باریدن آغاز می کنند

گویی دل آسمان هم از غم دریا گرفت

صخره سکوت اختیار می کند و زیر لب میگود: ای مواج دل بر جای مانده بر من بتاز تا قطره ای از دردهایت بکاهم نفرین بر من اگر ذره ای شکایت کنم

باد شاهد این گفتگو بود

شنیده ها را بر دل ریخت

در هم پیچید

گردبادی پدید آمد و رفت و رفت تا به کویر رسید

شنیده ها را باز گفت

به یک باره جسم کویر را ترکهای فراوانی فرا گرفت

براستی او هم از غم فراق تکید

و باد تا ابد قاصد عشق بازی این دو بود ...

.

.

.

و اما سرگردان...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سرگردان  | 

و دریا

تشنه تر از بیابان

چنگ به دامان بیابان می کشد

تا قطره ای بنوشد

بیابان به آسمان می گوید:چگونه از من انتظار سکوت دربرابر تاراج نداشته هایم داری؟

آسمان سکوت را می غرد

دریا غوطه ور در لذت لمس بیابان می گوید: عزم به چنگ آوردن رویاهایت از

دیر باز در تک تک قطراتم می جوشید

آسمان چشمانش را می بندد

بیابان آواز بر می آرد:دریا نیاز لمس وجودت حسرت تمام ذراتم بود

آسمان می گرید

دریا به بیابان می تازد و بیابان آغوش باز می کند

زمین از عشق بازی این دو در هم می پیچد

تمدن نابود می گردد

آسمان اینبار می پرسد:

ای دریا بحر چه مبهوت بیابان گشتی

دریا گفت: وصف زیبایی بیابان را از زبان موری شنیدم که از آنجا به سوی من آمده بود

و آن مور آرزوی وصال بیابان را در من کاشت ...

آسمان خندید

و خدا را به سخره گرفت ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سرگردان  | 

آرام نشسته ام

خيره به قبری که نام و نشانی ندارد

نشسته ام

بر سره مقبره ی خاطراتم

دشنام بر اين مقبره رواست؟

خاطرات: شهوت هم آغوشی لحظات بودو بس

لمس فرازو نشيب دقايق به سان لمس پستی و بلندی های جسم دخترکه کولی تنفر را به سخره ميگيرد

غرق نياز بودن همچون التماس از براي از هم دريدن حجاب دخترکه کولی اذهان را به آرزو می کشاند

کمانچه ی کيهان چه آسان به بازی گرفت لحظات پر غرور آفرينشم را

و نواي اهوراییه استاد چه کرد با اين سرگردان بی سرو سامان

و اثری نگذاشت از سکوت همان فضای ژرف فرزانگي ديروز

زندگی فرياد شدو فرياد

راه هارا بستم

پل هارا شکستم

تا کسی به اين ديار وا منده قدم نگذارد

سيلاب آرزوهاي فنا شده بر بستر نيمه جانم تازيد

بی رحامنه تر از چنگيز

کاش کمان آرش در برم بود

اما حتی با کمان آرش هم نميتوان قلب نياز را شکافت

وصيت من براي آيندگان

سنگ نبشته ی مقبره تاريکم

و خاک کوي گورم در حسرت بوسه بر قدمهاي دخترک کولی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سرگردان  | 

تیتراژ : تا ابله در جهان هست مفلس در نمی ماند

                                         ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اپیزود ۱: از رهگذری شنیدم با نگاهی خسته به من گفت: " ! "

اپیزود۲: اون دوتا مرد و ببین فکر می کنی اولی به دومی چی میگه؟

اپیزود۳:"وای هواسم به تابلو ورود ممنوع نبود"

اپیزود۴:"مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد"

اپیزود۵: ۱=۲

اپیزود۶:

                سکانس ۱: (اینور میز):"زیبای من تمام وجود من متعلق به توست تو برترینی. دو****...."

                سکانس ۲:(اونور میز):"من نمیتونم بدون تو زندگی کنم تورو خدا من و رها نکن...."

               سکانس ۳: دیلینگ دیلینگ دیلینگ ....

              سکانس ۴:" وااااااااااااای بابامه"

             سکانس ۵ :"بابا من سر کلاسم ۲ ساعت دیگه با من تماس بگیر"

             سکانس ۶:شمع روی میز از بوی تعفن توان نفس کشیدن ندارد

اپیزود ۷:"***********"

اپیزود ۸:"زنگ زدم بگم : خودتی! "

اپیزود ۸.۵ : ۱=۲.۵

.

.

.

 اپیزود n-1 : " کات"

اپیزود n : عزای عمومی

اپیزود n+1 : رهگذر گفت : " ! "

                                     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تیتراژ پایانی: هنوز کسی هست که سراغی از پرتقال فروش بگیرد؟

                                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نتیجه اخلاقی: کاش حیوان بودیم....

نتیجه غیر اخلاقی: آقا اگه ممکنه مقدار اپیزود ۷ که سانسوریه رو بیشتر کنید...

نویسنده و کارگردان : سرگردان

بازیگر : شما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سرگردان  | 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.

 

 

من هم مانند تمام راویان از نفس افتادم...

 

 

 

دیگر کلامی برای گفتن ندارم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سرگردان  | 

عزم رفتن دارم

اما دریغ از نفسی برای دویدن

تمام نفسهایم را در بادکنکی سرخ جا دادم

و

بادکنک را به زیبا رویی هدیه کردم

خندید و دوید، و آرزوی دویدن در کنارش را در من کاشت

این نوشته ای بود کثیف در کنار پیر مردی خسته که نفس گدایی می کرد...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سرگردان  |